به سمت خونه میرفتم که متنی که داره توی ذهنم شکل میگیره رو بنویسم. از در پارک که خارج شدم هاله هایی از نور مخملی خورشید که برام یادآور زیبایی زندگیان جلوم رو گرفتن. در حالی که توی پارک گوشی به دست در حال قدم زدنم این متن رو مینویسم.
هر از چند گاهی سرم رو بالا میارم و سعی میکنم احساساتی که توی صورت آدمای اطرافم هست رو بخونم. شبیه کاریه که این روزا با خودم میکنم. جلوی آیینه میایستم، به داستانی که چشمهام میگن دقت میکنم، با ابرو هام گفت و گو میکنم، از گونه هام توضیح میخوام و در نهایت جواب نمیگیرم. البته فکر نمیکنم که دنبال جوابی باشم. بغض مالیخولیاییای که از شادی توم به وجود میآد و موقع مشاهده کردن دنیای اطرافم همیشه تجربهاش کردم آروم آروم بهم فهمونده که جوابی وجود نداره. هیچوقت نتونستم این احساسم رو به درستی منتقل کنم، ولی از اینکه بالاخره با مشاهده خودم هم به این احساس میرسم خیلی خوشحالم.
آلبوم The Glow Pt.2 از The Microphones رو در حال قدم زدن گوش میدم. شبیه احساساتیه که این روزا دارم. توی پسزمینه به مرگ فکر میکنم، و در عمل تا آخرین جرئه که میتونم توی اون لحظه ازش بگیرم رو طلب میکنم. بعضی از حرفهام احساس نوستالژیک بودن رو منتقل میکنن، ولی در واقع هیچ احساسی نسبت به گذشته ندارم. فکر میکنم که زندگی پرتلاطمی رو تا این لحظه تجربه کردم و در عین حال احساس میکنم که اون چیزی که باید رو تجربه نکردم، و به همین خاطر تمام تجربیاتم تو یک لحظه برام هیچ میشن. در یک لحظه ماژورم و در لحظه بعد مینور. غیر قابل پیشبینی، و در عین حال حساب شده. احساسی شبیه تماشا فرم موج مثلثی با دوره تناوب کوتاه روی آسیلوسکوپ.
چله تابستون رو تازه رد کردیم، و به قولی کمرش دیگه شکسته. هوا هر روز داره به سمت سرد شدن میره و من هر روز خوشحالترم که یکم بیشتر میتونم پاییز رو نفس بکشم. شبیه احساساتیه که توی این روزا توم شکوفه میزنن و بهشون توجه نمیکنم. به این فکر نمیکنم که چرا شاخه هایی که به خودم پیوند زدم جوونه نزدن، چون از تولد دلیلش رو میدونستم. به این فکر نمیکنم که چرا میوههام رو کسی نچید، چون جواب رو همیشه توی خودم داشتهام. به اینها فکر نمیکنم چون وقتی درونشون عمیق میشم برام واضح به نظر میرسن، ولی انگار هرچند وقت یکبار فراموششون میکنم. چند وقتی به این فکر میکردم که یه یادآور رو روی بازوی راستم خال بکوبم، ولی فکر میکنم به یادآور قویتری برای اینکه شاخههام توی پاییز شکوفه میدن نیاز دارم.
باید برگردم خونه. کنار راه ایستادم. انگار یک نسخه از من به قدم زدن ادامه داده و هنوز فکر های بیشتری داره. رفتنش رو حس میکنم. چشمهام رو میبندم و تصاویری که هم به ذهن من و هم به ذهن اون میاد رو مینویسم: آبی. مالیخولیا. سرما. آبی. خلاقیت. مرگ. کلاغ در یک آسمان ابری. سرما. مرگ. باد لای درخت بید. کامپیوترها. خلاقیت. زرد علف های هرز خشک روی کوه های رشته کوه البرز در آخر شهریور. صدا های ناهنجار و در عین حال طنین. خلاقیت. خلاقیت. خلاقیت. مرگ.